گفت زیر باران باید رفت .رفتم و گفت چشم ها را باید شست شستم.
گفت جور دیگر باید دید دیدم ولی ...او نه در چشم خونین و شسته ام و نه درنگاه دیگرم هیچ کدوم رو ندید فقط در زیر باران با طعنه خندید و گفت: دیوانه ی باران زده........
برچسب:
نویسنده: پویا